تبليغاتX
سلام
سلام


دل نوشته



ای معنا انتظار

یک لحظه بایست

دیوانه شدم به خاطرات کافی نیست

یک لحظه بایست و یک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشق کردی چیست

*********************

روزگاریست که من طالب دیدار توام

فکر من باش

که در این گوشه گرفتار توام

آشنا بودمو بیگانه حسابم کردی

عاشقت بودم و دیوانه حسابم کردی

***********************

در شکار معرفت                 با عشق پیمان بسته ایم

در میان عاشقان                   ما عاشق دل خسته ایم

در جواب بی وفایی             مهربانی کرده ایم

مهربانی را          به رسم معرفت طی کرده ایم

*******************

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:59 توسط سلمان .ح |



زندگی یک بازی بی داور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم................کاخ خود بر روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید ین کوه را

زندگانی با همین غم ها خوش است............با همین عیش و همین کم ها خوش است

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:12 توسط سلمان .ح |



حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !

اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !

اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !

یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا

بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا

 

حیدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

یک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بیارد به کوى من

باشد که بخت روى نماید به سوى من

 

حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب

محبتى اوْرکلردن قازدیریب

قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب

سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا

باریشیغى بلشدیریب قانینا

 

شیطان زده است گول و زِ دِه دور گشته ایم

کنده است مهر را ز دل و کور گشته ایم

زین سرنوشتِ تیره چه بى نور گشته ایم

این خلق را به جان هم انداخته است دیو

خود صلح را نشسته به خون ساخته است دیو

 

توي تنهايي يك دشت بزرگ كه مث غربت شب بي انتهاس

يه درخت تن سياهه سربلند آخرين درخت سبز سرپاس

رو تنش زخمه ولي زخم تبر نه يه قلب تير خورده نه يه اسم

شاخه هاش پر از پر پرنده هاس كندوي پاكه دخيل و طلسم

...تا يه روز تو اومدي بي خستگي با يه خورجين قديمي قشنگ

با تو نه سبزه نه آينه و نه آب يه تبر بود با تو با اهرم سنگ...

من به فكر خستگيهاي پر پرندهام تو بزن تبر بزن

من به فكر غربت مسافرام آخرين ضربه رو محكمتر بزن

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:28 توسط سلمان .ح |



سلام دوست

این هم شعر از دوست خوبم فرهاد خسروی روز سی ام

 

مثل چشمه مثل رود
مثل صبح مثل سرود
مثل قطره های نو رسیده در چمن
تازه گی دادی به من
ای که در صحرای بی امید دل
کاشتی بذر آرزو
ای که نقش تو دم به دم
لحظه لحظه روبه رو
من مثل ساقه ای خشک در کویر بی اعتبار
خو گرفتم با غبار
تا که تو یک روز باریدی بی قرار
من شدم چون سبزه زار
زندگی دادی به من
مثل یک تصویر شیرین از قاب لحظه ها
گشتی با من آشنا
بی صدا همچون صدای یادها
در گوش من لرزاندی پرده های بسته را
عاشقی دادی به من
ای که من را گرفتی از خودم
با تو من آرام شدم
چون پریدم از قفس
از دام این بیهودگی های هوس
همچون یک تکه اب پر باران در دشت و دمن
سادگی دادی به من
مثل خورشید مثل آب
مثل صبحی تازه در چشمان خواب
مثل نوری پر غرور
روبه روی پنجره
در شیشه ی چشمان من یافتی حضور
روشنی دادی به من

 

تا بعد 


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:50 توسط سلمان .ح |



دوست من سلام
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:57 توسط سلمان .ح |



ای فلک قورتار منه

بسدی بو غملر

چون ایشیقلیخ دنیامو

آلدی الیمدن

دنیامو تار ایلدی

ظلمتدیم من

گون باتوپ آی گیزلنیب

غربتدیم من

گون نبیر مسکین اولان

نامردی جانه

گور نه اغلادی منه نامرد زمانه

کاش اوشاقلیخدا

اولایدیم قالمیادیم

دنیامو من ظلمتینی

آلمیایدیم

آلمیشام ایستامیرام

پس آل بو جانه

یا که آل یا ورگینن

آخر شفانه

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:53 توسط سلمان .ح |



زندگانیم و زمین زندان ماست

زندگانی درد بی درمان ماست

راندگانیم از بهشت جاودان

وین زمین زندان جاویدان ماست

گندم آدم چه با ما کرده است

کآسیای چرخ سرگردان ماست

جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر

باز لفظ زندگان عنوان ماست...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:38 توسط سلمان .ح |